تبلیغات
☺♠♠ کـــــــــــتـــــــــیــــــــــبـــــــــه دلـــــــــ ♠♠☺ - شرط عشق
 
☺♠♠ کـــــــــــتـــــــــیــــــــــبـــــــــه دلـــــــــ ♠♠☺
حالا اشک هایم شبیه تو شده اند!!! دلتنگ که میشوم نمی آیند....
درباره وبلاگ


نام: گمنام
شهرت: آواره
شغل: عاشق
نام پدر: پریشان
نام مادر: گریان
نام خواهر: نگران
نام برادر: انتظار
نام دوست: بی خیال
نام مونس: درد
محله: دیار فراموش شدگان
مکتب: عاشقان
جرم: به دنیا آمدن
حکم صادره: محکوم به زندگی
نشانی: شهر صفا،
برزگراه وفا،
میدان محبت،
چهارراه آشنائی،
خیابان سرگردانی،
کوچه عشق،
پلاک بیکران،
منزل چشم انتظار........

--------------------------------------------------------------------------------------------------

آموخته ام ... که تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید: تو مرا شاد کردی آموخته ام ... که مهربان بودن، بسیار مهم تر از درست بودن است آموخته ام ... که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت آموخته ام ... که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم آموخته ام ... که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد، همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با ویبه دور از جدی بودن باشیم آموخته ام ... که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن وی

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

مدیر وبلاگ : reza bestboy
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
چهارشنبه 3 دی 1393 :: نویسنده : reza bestboy

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله

 سختی گرفت و بستری شد.

نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش

 از درد چشم خود نالید.

بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. 

مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت

 و از درد چشم می نالید

. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود 

که آبله آنرا از شکل انداخته بود 

و شوهرهم که کور شده بود. همه مردم می گفتند 

چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.

۲۰سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، 

مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. 

همه تعجب کردند. مرد گفت:

 “من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

جمعه 5 دی 1393 07:56 ب.ظ
کدام ابر ...




از سر تو گذشته




که من مست بارانم !؟؟
reza bestboy
خیلی زیبا...
ممنون..
چهارشنبه 3 دی 1393 06:49 ب.ظ
مهم الانه ک همچین مردایی وجودنداره
reza bestboyهست.اما خیلی کم پیداس
چهارشنبه 3 دی 1393 06:11 ب.ظ
دیگه از این عشقا پیدا نمیشه که، افسوس!!!
reza bestboyبگردی هست اما نادره
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.